تبليغاتX
سحر
سحر

شاید این جمعه بیاید ...شاید پرده از چهره گشاید ...شاید

هرچه گویم عشق را شرح وبیان                   چون به عشق آیم خجل باشم ازآن

علت عاشق زعلتها جداست                         عشق اصطرلاب اسرار خد است

گرجه تفسیر زبان روشنگر است                     لیک عشق بی زبان روشن تر است

عشقهایی کز پی رنگی بود                           عشق نبود عاقبت ننگی بود

با سلام خدمت دوستان عزیز، امیدوارم مطالب این مجموعه مورد استفاده و خوشایند شما واقع شود.

                                    

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 14:27 توسط فاطمه رضایی| |

    بخش عمده ی این مطالب قبلا مطرح وبحث شده ولی ازباب بحث مجدد با

   یکی ازاساتید که عمدتا مدافع دیدگاه اهل حدیث است ،مطرح شدالبته

  ایشان مقام استادی دارند ولی دلایلی دردفاع ازدیدگاه خوددارندکه قابل

  تامل است ومقام ما هم فقط بحث باایشان جهت کسب اطلاعات بیشتراست.

  • دين در ذات خود نيازي به فلسفه ندارد و قبل از آغاز تفكّر فلسفي، تفكر ديني جريان و حاكميّت داشته است.
  • دين كلّيات، اصول، جهت و حدود را بيان كرده (درباب روش‌ها و ابزارها هم البتّه ارشاداتي دارد و در فروع و ضروريّات عملي وارد جزئيّات شده) ولي بقيه‌ي كار را بر عهده‌ي عقل نهاده است. بنابر اين در فرهنگ ديني جا براي فعاليّت عقلي هست.
  • دين براي انسان‌هاي عاقل آمده و در منطق دين جز عاقل مكلّف نيست و جز از طريق تدبّر عقلي نمي‌توان به معارف دين راه يافت.
  • انسان براي ايمان آوردن و تصديق دين نيازمند عقل است و بايد به يقين عقلي برسد.
  • متديّن اگر بخواهد دين را بفهمد و بدان عمل كند، نيازمند عقل خواهد بود.
  • كتاب و سنّت به تعقّل تكيه و سفارش كرده و آن را حجّت باطن شمرده است.

امّا بايد متذكّر باشيم كه عقل:

  • محتاج حواس است.
  • متأثّر از احساسات و عواطف است. برخي گناهان مثلِ: كبر و غرور و . . . عقل را تباه مي‌كند.
  • در حصار زمان است و بتدريج در طول زمان رشد مي‌كند.
  • فقط مدرك كلّيات است و حاصل آن علم مفهومي و حصولي است.
  • به ذات و حقيقت اشياء راه ندارد و به برخي آثار و نشانه‌ها(دلايل) دست پيدا‌ مي‌كند.
  • در مقدّمات امور مفيد و لازم است آن‌هم به شرط سلامت فطري.
  • اگر عقل متّصل به دين شود(به اقتضاي ذاتش) و از وحي و الهام مدد گيرد، رشد و كمال پيدا مي‌كند و نقائص و محدوديّت‌هايش برطرف مي‌گردد.
  • عقلي كه خادم و پيرو نفسانيّات و خواسته‌هاي دنيوي باشد، ديگر عقل حقيقي نيست بلكه شبه عقل است.
  • عقل سليم و رشد يافته؛ حقّ و باطل، خير و شرّ و زشت و زيبا را تشخيص مي‌دهد.
  • عقلي كه در سايه‌ي وحي و الهامات پرورش يافته‌باشد، مدبّر امور زندگي ديني و دنيوي است و رابط و حجّت ميان خدا و بنده.
  • عقل تاريخي است يعني: مراتب و صور مختلف دارد.

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:45 توسط فاطمه رضایی| |

 

اهل حديث مي‌گويند تعمّق و تلاش در جهت فهم آيات و روايات روا نيست.

در ردّ نظر اينان چند نكته را بايد يادآور شد:

·    ظاهر آيات و روايات نظر آن‌ها را تأييد نمي‌كند. چون در بسياري آيات و روايات امر به تعقّل و تعمّق و تدبّر شده‌ايم و تعقّل و تعمّق و تدبّر براي فهم و شناخت است؛ وگرنه معني ندارد امر به اين امور شده باشيم.

·        مخاطب آيات و روايات عقلا هستند نه مجانين و كودكاني كه به رشد عقل نرسيده‌اند.

·        اگر به شناخت و فهم آيات و روايات دست پيدا نكنيم، پس چطور به آن‌ها عمل كنيم؟

·        اگر قرار بود تعقّل نكنيم، بود و نبود كتاب و سنّت يكسان بود.

·        ظاهر آيات و روايات گاه متعارض است و اين تعارض زماني رفع مي‌شود كه به ژرفاي آن‌ها برويم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:50 توسط فاطمه رضایی| |

عقل مي‌فهمد و مي‌فهمد كه مي‌فهمد، وقتي هم نمي‌فهمد مي‌فهمد كه نمي‌فهمد. عقل به حقانيّت مافوق خود(دل يا وحي) اعتراف مي‌كند و خود را تسليم او مي‌كند. بنا بر اين عقل موجودي دو ساحتي است: ساحت آگاهي، ساخت خودآگاهي. يعني هم علم دارد هم علم به علم و جهل خود. به حدّ خود و به محدوديّت‌هاي خود نيز علم دارد.

غزالي گفته: «عقل تنها حاكمي است كه هيچ وقت عزل نمي‌شود». حتّي كسي كه مخالف عقل است در مخالفتش از عقل استفاده مي‌كند. يعني با مرتبه‌اي از عقل به مخالفت با مرتبه‌ي ديگر مي‌پردازد، يا با نوعي عقلانيّت به جنگ با عقلانيّت ديگر مي‌پردازد.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:22 توسط فاطمه رضایی| |

آیا فلسفه ی اسلامی همان فلسفه ی عربی است؟

درجهان اسلام ،اقوام عرب اقلیتی بیش نیستند.هانری کربن مرزبندی فلسفه ی عربی واسلامی را به خوبی روشن ساخته است.او می نویسد: «ما ازفلسفه ی اسلامی سخن می گوییم ونه ،چنان که پس از سده های میانه معمول بوده است.امروزه واژه ی «عربی»درکاربرد رایج ورسمی،به مفهومی قومی وملی وسیاسی دقیقی باز می گرددکه نه مفهوم دینی «اسلام»با آن مطابقت داردونه محدودیت های جهان آن.

اقوام عرب یا عرب شده ،درکلیت جهان اسلامی ،اقلیتی بیش نیستند.فراگیری معنوی مفهوم دینی «اسلام» را نمی توان به محدودیت های مفهوم قومی یا ملی یعنی مفهومی عرفی برگردانده یا محدود کرد.برای هرکسی که درکشوری اسلامی وغیرعرب زندگی کرده باشد ،این امر بدیهی است.

درست است که برخی توانسته اند وخواهندتوانست ،براین نکته تاکید کنند که اصطلاح فلسفه ی «عربی» صرفا به معنای فلسفه ای است که به زبان عربی نوشته شده باشد،یعنی این زبان عربی فصیح که حتی امروزه نیز پیوند آیینی میان اعضای غیرعرب امت اسلامی ونیز گروه های ملت عرب را که هریک دارای لهجه ای ویژه ی خود هستند ،به وجود می آورد.

با کمال تاسف این تعریف «زبان شناختی» دقیق نیست وبه هدف خودنائل نمی شود.اگرچنین تعریفی را بپذیریم ،نخواهیم توانست اندیشمندان ایرانی ،مانندحکیم اسماعیلی ،ناصرخسرو(سده ی پنجم ق ) یا افضل الدین کاشانی(سده ی هفتم ق)،شاگرد نصیرالدین طوسی را که همه ی آثارخودرا به زبان فارسی نوشته ،چگونه طبقه بندی کنیم ، البته صرف نظر از کسانی که ازابن سینا وسهروردی تا میرداماد وحاج ملا هادی سبزواری ومعاصران ما ،آثار خودرا گاهی به فارسی وگاهی به عربی نوشته اند.

زبان فارسی هرگز نقش خودرا به عنوان زبان فرهنگی ازدست نداده است ،زیرا اگر چه برخی ازرساله های دکارت ،اسپینوزا ،کانت وهگل به زبان لاتین نوشته شده است ،اماآنان فیلسوفان لاتینی یا رومی نیستند.

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:28 توسط فاطمه رضایی| |

گفتیم که نفس انسان قبل ازحدوث جسم درعالم امکان وجودداردکه برای واردشدن به عالم هستی وبرای به فعلیت رسیدن ابتداجسمی برای او آفریده میشود.درواقع نفس درعالم امکان فاقدهستی ست ودرحقیقت مشمول علم الهی ست.مثل تصویرمثلث که پیش ازترسیم فقط درعلم شما وجوددارد.سپس خداوندجسمی رامی آفریندکه آن جسم هنوزانسان نیست چون انسان به واسطه داشتن روح الهی درکنارجسمش انسان است دراین مرحله انسان حیوانی بیش نیست.سپس خداوندبادمیدن روح الهی که هماناخصوصیات والای الهی ست درآن جسم نفس اوراکه درعالم امکان بودبه فعلیت درمی آورد.وبدین شکل همانطورکه درقران می فرماید« و کرمنا بنی ادم ».منظورم این است که انسان قبل ازآفرینش جسم صاحب روح نبوده که بگوییم جسم اوبرای آن حکم ابزاررادارد چراکه اگر جسم حکم ابزارراداشت دراین صورت حیوانات نیز بایدپیش از خلقتشان یابعداز مرگشان روحی داشته باشند.بلکه آنچه قبل از آفرینش جسم بوده فقط نفس یا به عبارت بهتر جان انسان به طوربالقوه بوده که فاقدهستی بوده است.پس جان انسان درعالم هستی ودرحالت بالفعل چیزی جزجسم اونیست تنها با این تفاوت که بعداز نابودی جسم او خداوند نفس یاجان اورادریافت می کند ونمی گذارد نابودشودهمین.درواقع مایک جان داریم یک روح ویک جسم.جان که درهمه موجودات هست وآن دردست خداست وهروقت اراده کندآن را ازآن موجودمیگیرد.اما انسان یک روحی دارد که وقتی خداوندجان را ازجسم انسان میگیردآن جان رابه روح اومنتقل می کند.درواقع روح وجسم هر دو باهم یک جوهر ویک نفس واحد به نام انسان راتشکیل میدهد.چون نفس انسان درعالم امکان ازدوساحت جسمانی وروحانی تشکیل شده لذانبودیکی ازاینهایعنی نبود فعلیت انسان یابه عبارتی نبودخودانسان.برای مثال شمانمی توانیدمثلث راتنهابا دوضلع یا باچهارضلع رسم کنید.واگردوضلع آن رارسم کنیدتاضلع سوم آن را به آن متصل کنیدمثلث فقط بالقوه یابه عبارتی درعالم امکان مثلث است.منظورم ازهمه این حرفها این است که بگویم جسم حکم وسیله برای روح رانداردوجسم وروح هردومتعلق به جان انسان است.وهردوی جسم وروح باهم وسیله ای هست برای به فعلیت رسیدن انسان.اگرچنین نبودپس چراخداوندمی فرماید«من انسان راازخاک آفریدم»دقت کنیدکه نمی گوید من انسان را آفریدم وجسمی به اودادم بلکه می گویدانسان راازخاک آفریدم با این تفاوت که بادمیدن روح خوددراو وسپس با دریافت جان اوبعدازمرگ اورااز سایرموجودات تفکیک می کند یابه عبارتی به اوکرامت می بخشد.پس برای جان یا نفس انسان چهارعالم رامی شودتصورکردیک عالم امکان که عالم علم الهی ست که برای فعلیت بخشیدن به علم الهی بایدبه عالم هستی که دومین عالم است واردشود.ویک عالم موقت که همان برزخ است وخداوندجان انسان را به وسیله روح موقتا درآن نگاه می دارد.یک عالم دیگرهم همان آخرت است که دوباره جان انسان به فعلیت اولیه اش که هماناجسم وروح الهی ست برمی گردد.نکته دیگراینکه روح اشرف ازجسم است.زیرانفس انسان باجسم تنهاحیوانی بیش نیست حال آنکه باروح بواسطه محدودیت های کم آن بخش هایی ازنفس انسان راداراست.جسم نمی تواند روح راببیندونسبت به آن آگاهی یابداما روح می تواندجسم رانظاره کندوازاحوال آن آگاه گردد.بنابراین روح انسان اشرف ازجسم اوست لذا موجوداشرف اگرحتی نخواهد برموجود پایینی حکومت وفرمانروایی کندحداقل نبایدفرمانبرداراونیزباشد.برای مثال اگرنورخورشیدنورشمع را ناپدید نکند حداقل نباید به واسطه نورشمع نورخورشید ناپدید گردد.اما ما می بینیم که جسم باوجوداینکه پایین ترازروح است امابر او حکم می کندومدام به فکرارضای خوداست.واین عقلاومنطقاقابل قبول نیست.برای همین دین باوضع قوانینی درصدداست تااین قانون جعلی وحکومت نامشروع جسم برروح راتغیییردهدوعدالت راابتدااز خوددرون انسان آغازکند.به همین خاطرروزه ،زکات ،نماز، سجده ، ایثار، جهاد وهمه اینها راوضع کرده تابه طریقی روح را ازاطاعت پذیری جسم خارج سازد.چون وقتی جانی یانفسی توانایی ندارد که جسم خودش رادربرابرروحش خاضع وعابدگرداندنمی تواندهردوی اینهارا دربرابروجود اعلا تر یعنی خداوندمتعال عابدگرداند.بنابراین لازمه تکامل و رسیدن به خداکه فرمانبرداری ازخداست این است که ابتدا ازدرون خودمان اولین قدم رابرداریم.اما فرمانبرداری جسم ازروح فقط این نیست که هروقت دلمان خواست او راسیرکنیم هروقت دلمان خواست او را ازخواب بیدارکنیم.بلکه مراتبی دارد به این معناکه جسم شما به دستورروحتان ازمحدودیت های خویش خارج شود وبرای روح مانع نشود.یعنی جسم شما با اجازه شما تشنه شودوبا اجازه شما گرسنه شود وبی اجازه شما احساس دردنکند.ممکن است بگوییدچطورممکن است؟خب عرفای بسیاری بودند که طی الارض می کردندآیاغیرازاین است که در طی الارض جسم شما محدودیت های حسمانی اش را زیرپامی گذارد واز درودیواروزمان عبورمی کند؟آیاغیرازاین است که عارف بادعای خویش وبا اذن خداوندمتعال باد وباران رابه تسخیرخویش درمی آورد.اتفاقی که دربهشت رخ خواهدداد نیزچنین است.یعنی اینطورنیست که دربهشت جسم ما متناسب با اوضاع آن طراحی شده باشدبلکه جسم همان جسم است باهمان خصوصیات. با این تفاوت که درفرمانبرداری از روح شما کار میکند یعنی شمااراده میکنید که جسمتان به تختهای بهشتی تکیه زندسپس به همین جسم دستورمیدهیدکه از تختهای بهشتی عبورکند بی آنکه به آنها برخوردکند.درواقع جسم وروح نسبت به همدیگر رابطه جوهری وعرضی ندارد که جسم بدون روح بی فایده باشدبلکه رابطه روح وجسم رابطه رئیسی و مرئوسی ست .اینکه گفته اید درقران اینقدربه اهمیت جسم درتکامل انسان تاکیدنشده نیزپاسخ داده شد درواقع احکام دین برای این است که بگویدشما برای رسیدن به کمال چاره ای ندارید جزاینکه دریک جسمی محدودگردید سپس بوسطه احکام دین با عبوراز این محدودیت ها به کمال برسید.
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:39 توسط فاطمه رضایی| |

مسئله جبرواختیارازآن بحثهایی ست که درمقام توضیح چندان حرفی برای گفتن ازآن نداریم.ودلیل آن این است که ماخوددر درون وبه شکل علم حضوری آنهارامی یابیم.برای مثال زمانی که کاری راانجام می دهیدمی دانیدکه خودتان اختیار و اراده داشتیدوبه انجام آن اقدام کردیدو از طرفی هم دردرون خودمی یابیدکه نیرویی برای انجام آن شمارا یاری می داده.کسی که به خداایمان دارد آن نیرو را اراده الهی می داندوکسی که چنین ایمانی نداردمعمولا از آن به بخت واقبال و شانس یادمی کند.درهرحال حتی کسی که درظاهرمی گویدمن به چنین اراده مافوقی اعتقادی ندارم امابازدرعمل می بینیدکه اینطورنیست.به عبارتی که مااراده خودرا درطول اراده الهی می بینیم اماچون سراسر زندگی ما پر از اعمالی ست که آنهارا اراده خودمان به همراه اراده الهی دربر گرفته به همین خاطردربیان آن ناتوانیم.به قول مولانا«ماهیان همیشه درآب/پرس پرسان زهم که آب کجاست؟».این نکته که ما درعین حال که اراده واختیارداریم امااراده ما درطول اراده الهی ست واین اراده اگرچه خوددرنوع خوداراده است اما به نسبت اراده الهی حکم جبررا دارد حلال بسیاری از مسائل است.
البته فهم این موضوع واقعاآسان نیست ونیازبه تفکرزیادی داردواما ازآنجایی که این اغتقادبه جبرو اختیار و از همه مهمترکنارآمدن این دو با یکدیگربه واسطه علم حضوری صورت می گیرد لذا بهترین راهکار این است که به جای توضیحات علمی هرکس به درون خودرجوع کندوبگویدکه آیا واقعا وقتی کاری راانجام میدهد می تواندبگویدکه کارمن نبوده دراین صورت می توان به پیشنهاد ابن سینا عمل کرد(همان که چنین شخصی را تنبیه کنی واگر علت آن را پرسیدبگوییدجبراست که مارا به تنبیه تو وا میداردتا جایی که بپذیرد اراده واختیار را)اماآیا ازطرف دیگرمی تواندبگویدهر کاری که انجام داده ام وحتی تصمیماتی که گرفته ام همه کارخودم بوده؟هدف از مطرح کردن این موضوع این است که به این نتیجه برسیم که بگوییم اختیارها در برابر اختیارهای والاتر حکم جبررا دارنداما درحقیقت جبرنیستند.مثل جوهرها که درمواجهه با جوهرهای بالاترحکم عرض رادارندیا مثل مغارب ومشارق شیخ اشراق که مشرق ها درمواجه بامشرق های بالاترحکم مغرب رادارنددرحالیکه درمقام خودمشرقند.جبری هم که در عالم برزخ وآخرت وجوددارد به نظر من از این نوع است.یعنی درواقع جبرنیست بلکه اختیاراست که درطول اختیاردنیوی ما قرار دارد اما چون اختیار دنیوی ما برآن سایه افکنده لذاتصور میکنیم که گرفتارجبر شده ایم ودیگر زندگی به این شکل حتی دربهشت معنایی ندارد.برای مثال آیا تاکنون به این فکر کرده ایدکه چرااهل دوزخ یکدیگررا فحش وناسزا میگویند؟گیرم که آتش جهنم دراختیارآنها نیست دشنام وبد وبیراه گفتن به یکدیگرکه دراختیارآنهاست.درواقع آنهابا اراده چنین کاری میکننداماچون آنها دردنیاآدمهای فحاشی یودندلذا اراده اخروی انها درطول اراده دنیوی قرارگرفته وآنها را وادار به چنین کاری میکندبه عبارتی انها با اختیاراین کار را میکنند اما این اختیار به دلیل اینکه درطول اختیاردنیوی آنهابوده لذا حکم جبررا دارد.یا وقتی خداوندبه مشرکین می گویدچرا غیراز خدارا می پرستیدید به دروغ خواهندگفت ماتورا می پرستیدیم چراآنها بازهم دروغ میگویند؟عذاب الهی به اجبارشامل آنها گشته اما چرا حداقل درروز قیامت با اختیار راست نمی گویند؟درواقع آنها اراده دارنداما چون دردنیا دروغگو بودندلذا اراده اخروی آنها تحت اراده دنیوی آنها قرارمیگیردو آنها رابه دروغ دعوت می کندیعنی ازیک نظربا اختیار در روز قیامت دروغ می گوینداز طرف دیگرجبر است.حتمابعضی روایات راشنیده ایدکه مثلا شخصی درجهنم درحال سوختن بودکه ناگهان نام پیامبر(ص)رامی بردو به همین دلیل ملائکه ای براو فرودمی آیدومی گویدچون نام پیامبر(ص)را بردی از دوزخ خارج خواهی شد.اگر چنین است آیاهرکسی نمی تواند نام پیامبر را ببردتا از دوزخ رهاشود؟ درواقع آن شخص با اراده چنین کاری را کردواگر اراده ای در دوزخ وجودنداشت آن مردچگونه بابردن نام پیامبر خودرا ازآتش جهنم رهامیکند؟امااین اراده درطول اراده دنیوی آن مردبود به این معناکه چون او دردنیا محب پیامبر(ص)بوده اما اهل عمل چندانی نبوده ولی ناگهان اراده دنیوی او به اراده اخرویش فرمان می دهدکه نام پیامبر(ص)را ببرد.اما چون شخص دیگری دردنیاچنین اراده ای نکرده وچون اراده اخروی ازاراده دنیوی فرمان می گیرد لذا برای شخص دیگری چنین اراده ای رخ نخواهددادونام پیامبر(ص) را نخواهد برد.به عبارتی یک شخص با اراده حتی درجهنم وبهشت زندگی میکنداما اراده او چون تحت لوای اراده دنیوی ست تنها چیزهایی را اراده خواهدکرد که ازاراده دنیوی بر او مجاز شمرده میشود.همچنانکه دردنیانیزچنین است یعنی شما زمانی اراده میکنیدکه خدای متعال اراده کند.پس کسی که دردنیا اهل علم بوده درآخرت هم اراده او بر علم خواهدبودواز علمای قیامت خواهدبودکسی که اهل نیکی بوده همینطور....وهمه اینها با اراده صورت می گیرد اما این اراده در طول اراده دنیوی حکم جبر رادارد.نقل است که عارفی درخواب شمرملعون را دید که سرگردان به آن طرف واین طرف می رفت به او گفت برو سزاغ امام حسین(ع)تا تورا شفاعت کنداما شمر گفت من بهشتی را که درآن حسین باشد رانمی خواهم.درواقع شمر بااراده خود وارد جهنم میشود وجبری درکارنیست وفقط این اراده درمواجهه بااراده دنیایی شمرحکم جبررادارد.ادامه تکامل درآخرت نیز چنین است.یعنی هرکسی به میزان اراده ای که دردنیا برای تکامل کرده درآخرت هم به همان شکل درمسیرتکامل گام خواهدبرداشت و توقفی صورت نخواهدگرفت.چون تکامل اجباری که دیگرتکامل نیست .پس شمادر آخرت بااختیار مسیرتکامل را ادامه خواهیدداد اما این تکامل به نسبت اراده دنیوی حکم جبر یا به عبارتی پاداش رادارد.ونکته مهمتراینکه ما چون اکنون دراین دنیاهستیم تصورمیکنیم که اتفاقات آخروی همگی جبراست یا به قول شما مرورگذشته است امازمانی که واردآن دنیاشویم متوجه خواهیم شدکه نه ! اختیاراست.برای مثال رنگ درنگاه خود جوهراست اما ازنگاه مثلا پوست عرض است.چون ما ازنگاه دنیا به آخرت می نگریم آن را جبر می بینیم زمانی که درآن مقام واقع شدیم چنین تصوری نخواهیم کردونخواهیم گفت که ما گرفتار جبر شدیم و در حق ما ظلم می شودچون خودمان با اراده میسوزیم واین اراده را اراده دنیوی ما فرماتن میدهدودر بهشت نیز چنین است. البته این مسئله به معنای نادیده گرفتن رحمت الهی دربهشت ودوزخ نیست.
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:1 توسط فاطمه رضایی| |

فکرنوعی فعالیت ذهنی است که درجریان آن ، ذهن ازطریق ترتیب وتنظیم معلومات پیشین خود معلومات جدید بدست می آورد.

برای فکردوشرط اساسی وجود دارد:الف- قوه ی فاهمه یاعقل باید پیشاپیش واجدسرمایه ای از معلومات باشد چون بدون هیچ سرمایه ای از معلومات پیشین ،اصولا قادر به فکرکردن نیست.این معلومات پیشین  بردودسته اند:دسته ی اول مفاهیم محضی که عقل یافاهمه ذاتا واجدآنهاست یعنی عقل یافاهمه ساختاری دارد که بخشی ازآن ازهمین مفاهیم تشکیل شده است.دسته ی دوم معلومات پیشین ذهن معلوماتی هستندکه خودمسبوق به مجهول بودن هستند وفاهمه به کمک معلومات پیشین خود ،آنها را به تصورات وتصدیقات معلوم وجدید تبدیل کرده واکنون درکنارسایر معلومات ازآنها به عنوان امورمعلوم برای کشف مجهولات جدید بهره می گیرد.

شرط دوم فکر مربوط به خارج ازفاهمه ومتعلق به ماهیت موضوعی است که فکردرباره ی آن صورت می گیرد.اصولا فکرهمواره معطوف به «موضوعی» است وموضوع فکر زمانی مشمول فعالیت فاهمه می شود که ماهیت معین داشته باشد. باید آنچه فاهمه درباره ی آن به تکاپو می افتد تاآن را درک کند به لحاظ هستی مندی ،دارای حدود وثغور باشدیعنی هستی چیزی که متعلق فکراست ،می بایست متعین به یک سلسله ویژگیها وصفات مذکوردردودسته ی «ذاتی وعرضی» باشد.

عقل برای شناخت هرچیز به دو مقوله تکیه دارد: مقوله ی نخست ، وجه تمایز یک شیء یا موضوع است که دراصطلاح منطق ازآن به «فصل» یاد می شود.مقوله ی دیگر ، وجه مشترک یا وجه یکسانی یک شیء باسایراشیاء دریک یا چندچیزمعین است که درمنطق ازآن به عنوان«جنس» یاد می کنند. پس هدف ازفکرکردن درباره ی اشیاء وموضوعات ، عبارت ازکشف فصل وجنس آنهاست.

وضعیت عقل در مواجهه با امری که هستی آن مطلق ونامتناهی است وبنابراین ماهیت وجنس وفصل ندارد تا مثل سایر موجودات ،محدود ومشمول فعالیت شناختی عقل قرار گیرد ،دراینصورت قوای فهم قادر به شناختن آن نخواهدبود.

عقل در این موقعیت(برخورد با امر نامتناهی)شاهد دوکشف است: کشف اول این است که عقل خود را درحضورعظمتی می یابد که نه درفکرواندیشه می گنجد ونه به اشاره وبیان می آید.نه شبیه چیزی است ونه چیزی شبیه آن است.کشف دوم ناشی از مواجهه با هیبت امرمطلق ،آن است که عقل برای نخستین بار به حدود توانایی خود پی می برد ودرمی یابد که علی رغم همه ی توانایی واصالت خویش  در شناخت حقیقت امرمطلق ووالا ناتوان است. این دو کشف ،عقل را ازمقام فاعلانه ی فکرونظر به مرتبه ی منفعلانه ی حیرت فرو می برد.

موضع انفعالی حیرت درواقع ترکیبی از دو حالت ترس وآگاهی است ودراین ترکیب ترس-آگاهی ،مرجع آگاهی ،دل است ونه عقل ،چون عقل درموضع حیرت ناشی از رویارویی با عظمت وهیبت امرمطلق ازآگاهی وشناخت باز می ماند.گرچه حیرت عقل نشانه ی پایان فعالیت آن دراین خصوص است ولی این امر سبب فرصت برای آغاز فعالیت قوه ی دیگری به نام «ذوق» می شود.

محصول کارکرد قوه ی ذوق همانند محصول کارکرد قوه ی عقل از جنس معرفت نظری نیست بلکه از نوع حضور وشهود ومربوط به مقام وجد است.معرفت حاصل از این طریق ، کیفی تر ومعنوی تر ودر نهایت تحول آگاهی به دل آگاهی است.

به این ترتیب فعالیت اولیه ی فکر به واسطه ی حیرت ناشی از رویارویی با امر مطلق ،دریک روند ذوقی قرارگرفته به جذب ووجد زیبا شناختی توام با ستایش امر والا تبدیل می شود.روند تدریجی مستحیل شدن فکر ورسیدن به درک زیبا شناختی ومنجرشدن به ستایش امر مطلق درواقع استعلای فکر تا سرحد«ذکر»است. چنین استعلایی برای فکر تعیین کننده ی معنی ذکر به لسان دینی است.

یعنی ذکر به معنی ستایش توام باآگاهی امروالا که خود دلیل وعلت آن است.

 

                                                                             

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 18:46 توسط فاطمه رضایی| |

تاریخ فلسفه ،تاریخ خودآگاهی است. بشربا ادعای علامگی فلسفه را بنیان نهاد ولی پس از طی طریق طولانی به عجز وناتوانی خود ازشناخت حقیقت وجود اعتراف کرده است.

فلسفه درغرب از نظر برید وبه عمل پرداخت وسرازاباحیت تمام عیار درآورد ، اباحیتی که به صورت فرهنگ درآمده وتمنای جهانی شدن داردوکابوس شرقیان به ویژه اهل اسلام شده است.

فلسفه درعالم اسلام رسیدبه اینکه ،وحی اولین وآخرین وکاملترین راه سعادت وکمال ووصول به حقیقت است.پیام فیلسوف وحکیم مسلمان پس از هزارودویست سال سلوک فلسفی این بودکه:(یا قوم اتبعوا المرسلین)یس/۲۰. به قول میرفندرسکی(آنجا که فیلسوف به منزل نهایی خویش می رسدهمانجا آغاز کار پیامبراست).

اینک اهل فلسفه جزتامل درتاریخ فلسفه ، دیگرچه باید بکنند؟ آیا به قول کسانی(باید به جای سوال از چیستی وجود، پرسش از زمان وچیستی معرفت جایگزین شود وفلسفه عهده دار تبیین ساختار عصرجدید ومعارف آن باشد؟) یا بنا به نظر کسان دیگر (باید ازسیر فلسفه ی اسلامی درجهت تقرب به دین وعرفان سخن گفت وبه دوران طلایی استدلالات دقیق ومحکم و...ابن سینا بازگشت؟).

یکی از اساتید فلسفه ی ایرانی می نویسد:(فلسفه ی اسلامی مخصوصا دقت ها وموشکافی های ابن سینا ، همیشه برایم جالب توجه بوده وهست. چنانکه ازرکود حرکت فکری وشکست وتحقیر فلسفه درعصر غزالی ، نمی توانم متاسف نباشم.  فلسفه درجهان اسلام ، تحت الشعاع دو جریان نسبتا مشروع وقانونی یعنی کلام وتصوف قرارگرفت وبه  خدمت تغذیه ی آن دو درآمد...اگرما بخواهیم کاری کنیم باید به ابن سینا بازگردیم. باید هرچه زودتر ، حوزه ی تفکرات فلسفی را ازعناصر کلامی وعرفانی تصفیه کنیم).

این قبیل گرایش ها بیش از آنکه امکان تحقق داشته باشند ، نشانه ی پایان فلسفه خواهند بود.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:13 توسط فاطمه رضایی| |

با تشکر فراوان از شما دانش آموزان عزیز،نمرات به ترتیب از بیشتر به کمتر مرتب شده لطفا برای مشاهده ی نمرات روی (ادامه ی مطلب کلیک کنید).
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 21:21 توسط فاطمه رضایی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت